می گل

می گل

کمینگاه جنون

در اینجا کس نمی فهمد زبان صحبت ما را
مگر آیینه دریابد حدیث حیرت ما را
سزد گر اشک لرزان و نگاه آرزو گویند
به جانان با زبان بی زبانی حالت ما را
نهانی با خیالت بزم ما آیینه بندان بود
 به هم زد دود آه دل صفای خلوت ما را
خزان گلچین کند این باغهای حسرت ما را
 نمی سازند با این تنگنای عالم هستی
بلند است آشیان مرغان اوج همت ما را
 سری بر زانوی غم داشتم در کنج تنهایی
کمینگاه جنون کردی مقام عزلت ما را

بشنوید با صدای سالار عقیلی
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی نوری  | 

شد ز غمت خانه سودا دلم در طلبت رفت به هر جا دلم






شد ز غمت خانه سودا دلم در طلب زهره رخ ماه رو فرش غمش گشتم و آخر ز بخت آه که امروز دلم را چه شد از طلب گوهر گویای عشق روز شد و چادر شب می درد از دل تو در دل من نکته​هاست گر نکنی بر دل من رحمتی ای تبریز از هوس شمس دین                  
در طلبت رفت به هر جا دلم می نگرد جانب بالا دلم رفت بر این سقف مصفا دلم دوش چه گفته است کسی با دلم موج زند موج چو دریا دلم در پی آن عیش و تماشا دلم آه چه ره است از دل تو تا دلم وای دلم وای دلم وا دلم چند      رود     سوی       ثریا دلم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی نوری  | 

علی

مگر با کلمات می توان از علی سخن گفت ؟

باید به سکوت گوش فرا داد تا از او چه ها می گوید ؟

او با علی آشناتر است

اسلام شناسی ، ص ۵۸۷

---------------------------------------------------------------------

علی که نمیشناسیم با پرستیدن بت یکی است

"...در حاليكه علي‌يي كه نميشناسيم با رستمي كه نميشناسيم تنها اختلافشان در اسم است چنان كه قرآني را كه نميخوانيم با اوستائي كه نميفهميم يكي است و هر دو با همه كتابهائي كه ننوشته اند برابر است. هر ارزشي پس از شناختن و فهميدن قرار دارد و اين است كه چنان كه بارها گفته‌ام عشق علي هيچ دردي دوا نميكند آنچنان كه ميبينيم،عاشقيم و بيمار.تنها شناخت اوست كه ميتواند عامل بيداري و مردانگي و عدالت خواهي و جهاد و قدرت شود و نيز عشقي كه شناخت او در دلها بر مي افروزد.وچنين است كه من در سيماي آن جريده‌كش سينه‌زني كه شيعه است و علي را نميشناسد و آن مدعي پر افاده اي كه ماركسيست است و ماركس را نشناخته است هر چه مي جويم و مي سنجم كمترين اختلافي نمي يابم زيرا ماركس مجهول با علي مجهول كوچكترين تفاوتي ندارند..."

----------------------------------------------------------------------
"...خدا پنداشتن علي ! چه اشتباه مقدسي ! علي چه شده است و تا كجاها بالا رفته است كه با خدا اشتباه مي‌شود..."

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی نوری  | 

علی

سخن گفتن درباره علی (ع) بی‌نهایت دشوار است، زیرا به عقیده من، علی (ع) یك قهرمان یا یك شخصیت تاریخی تنها نیست. هر كس درباره علی (ع) از ابعاد و جهات مختلف بررسی كند، خود را نه تنها در برابر یك فرد، یك فرد برجسته انسانی در تاریخ می‌بیند، بلكه خود را در برابر معجزه‌ای و حتا در برابر یك مساله علمی، یك معمای علمی «‌این خلقت» احساس می‌كند. بنابراین درباره علی (ع) سخن گفتن برخلاف آنچه كه در وهله اول به ذهن می‌آید، درباره یك شخصیت بزرگ سخن گفتن نیست، بلكه درباره معجزه‌ای است كه به نام انسان و به صورت انسان در تاریخ متجلی شده است.

علی (ع) یكی از شخصیت‌های بزرگی است كه به نظر من بزرگترین شخصیت انسانی است (پیغمبر (ص) را باید جدا كرد كه رسالت خاصی دارد) كه از همه وقت، امروز ناشناخته می‌بود، بدشناخته‌تر است كه كیست، محققین او را برای اولین بار می‌شناختند.


گاه علی (ع) را كه توی این جنگ‌ها یك قهرمان شمشیرزن است، توی شهر یك سیاستمدار پرتلاش حساس است و توی زندگی یك پدر و یك همسر بسیار مهربان و بسیار دقیق است و یك انسان زندگی است و در همه ابعادش می‌بینیم، تاریخ می‌گوید، تنها در نیمه‌ شب‌ها، توی نخلستانهای اطراف مدینه می‌رفته و نگاه می‌كرده كه كسی نبیند و نشوند و بعد سر در حلقوم چاه فرو می‌برده و می‌نالیده! هرگز، من نمی‌توانم قبول كنم كه رنج‌های مدینه و رنج‌های عرب و جامعه عرب و حق جامعه اسلامی و حتا یارانش، این روحی را كه از همه این آفرینش بزرگ‌تر است وادار به چنین نالیدنی بكند، هرگز!


درد علی (ع) خیلی بزرگ‌تر است و آن درد خیلی باید درد نیرومندی باشد، كه این روح را این اندازه بی‌تاب بكند! مسلما این همان درد انسانی است كه خود را در این عالم زندانی می‌بیند، انسانی است كه خود را بیشتر از این عالم می‌بیند و احساس خفقان در این عالم می‌كند.


مسلما هر كسی كه انسان‌تر است، پیش از آنچه هست در خود نیاز احساس می‌كند، انسان است، این است كه می‌بینیم علی (ع) قهرمان متعالی سخن گفتن و زیبا سخن گفتن و پاك سخن گفتن است، نمونه اعلا و متعالی شهامت و گستاخی در جنگ است، نمونه عالی پاكی روح در حد اساطیر و تخیل فرضی انسان در طول تاریخ است، نمونه اعلای محبت و رقت و لطافت روح است، نمونه عالی دوست داشتن در حد نمونه‌های اساطیری است، نمونه عالی عدل خشك دقیقی است كه حتا برای مرد خوبی مانند عقیل ـ برادرش - قابل تحمل نیست، نمونه اعلای تحمل است در جایی كه تحمل نكردن، خیانت است و نمونه اعلای همه زیبایی‌هایی است و همه فضایلی است كه انسان همواره نیازمندش بوده و ندانسته.


علی (ع) نه تنها امام است، در طول تاریخ هیچ شخصیتی با این امتیاز را نداشته كه یك خانواده امام (ع) است، یعنی خانواده اساطیری است، خانواده‌ای كه پدر علی (ع) است، مادر زهرا (س) است، پسر آن خانواده حسین (ع) [و حسن (ع)] است و دختر آن خانواده زینب (س) است.


چهرهایی كه می‌خواهم، در قرن بیستم، به عنوان سمبل و تجسم یك ایدئولوژی مطرح و عنوا كنم، دارای این خصوصیات است. البته این كامل‌ترین خصوصیاتش نیست، اما اساسی‌ترین آنهاست


علی (ع) نخستین نسل در انقلاب اسلامی، علی (ع) در خانه پسرعمو، رابطه متقابل پیغمبر (ص) و علی (ع)، علی (ع) مظهر جهاد و رهبری جنگ، علی (ع)، ‌مرد سیاست و مسؤولیت اجتماعی، علی (ع) مرد كار یدی، كشاورزی و تولید، علی (ع) ‌مظهر نثر و شعر علی (ع) بهترین سخنور و سخنگو، علی (ع) ‌فیلسوف، علی (ع) مظهر بینش‌ها و ابعاد متضاد، علی (ع) ‌زهد انقلابی و عبادت، ‌تكیه بر عدالت، علی (ع) تساوی در مصرف، علی (ع) امام و مظهر حقیقت‌ها و ارزش‌ها، علی (ع) نفی مصلحت به خاطر حقیقت، نفی شخصیت، علی (ع) انسان‌دوستی.


درد علی (ع) دو گونه است: یك درد، دردی است كه از زخم شمشیر ابن ‌ملجم در فرق سرش احساس می‌كند و درد دیگر دردی است كه او را تنها در نیمه‌های شب خاموش به دل نخلستانهای اطراف مدینه كشانده ... و به ناله درآورده است ... ما تنها بر دردی می‌گرییم كه از شمشیر ابن ‌ملجم در قرق سرش احساس می‌كند. اما این درد علی (ع) نیست، دردی كه چنان روح بزرگی را به ناله درآورده است، «تنهایی» است كه ما آن را نمی‌شناسیم!


باید این درد را بشناسیم، ‌نه آن درد را كه علی (ع) درد شمشیر را احساس نمی‌كند و ... ما درد علی (ع) را احساس نمی‌كنیم.


ما ملتی كه افتخار بزرگ انتصاب به علی (ع) و مكتب علی (ع) را داریم و این بزرگترین افتخار تاریخی است كه می‌تواند بدان بنازد و بالاخره بزرگترین سرمایه، امیدی است كه می‌تواند به وسیله آن نجات پیدا كرده، ‌به آگاهی، بیداری، حركت و رهایی برسد، اما در عین حال می‌بینیم كه با داشتن علی (ع) و با داشتن «عشق به علی» هم نرسیده‌ایم!


در صورتی كه «شیعه علی (ع) بودن» از «چون علی (ع) عمل كردن» شروع می‌شود و این مرحله‌ای است پس از شناخت و پس از عشق.


بنابراین ما یك ملت «دوستدار علی (ع) » ‌هستیم، اما نه «شیعه علی (ع) »‌! چراكه شیعه علی (ع) همچنان كه گفتم علی (ع) ‌وار بودن، علی (ع) ‌وار اندیشیدن، علی (ع) ‌وار احساس كردن در برابر جامعه، ‌علی (ع) وار مسؤولیت احساس كردن و انجام دادن و در برابر خدا و خلق، ‌علی (ع) ‌وار زیستن، علی (ع) ‌وار پرستیدن و علی (ع) ‌وار خدمت كردن است

دکتر ع"ل"ی    ش"ر"ی"ع"ت"ی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی نوری  | 

از بیل گیتس پرسیدند از تو ثروتمند تر هم هست؟

از بیل گیتس پرسیدند از تو ثروتمند تر هم هست؟

در جواب گفت بله فقط یک نفر. پرسیدند کی هست؟
در جواب گفت : من سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه های در حقیقت طراحی مایکروسافت را تو ذهنم داشتم پی ریزی میکردم، در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم برای همین اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه منو دید گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت گفتم آخه من پول خرد ندارم گفت برای خودت بخشیدمش برای خودت سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز داشتم دوباره چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت این مجله رو بردار برا خودت گفتم پسرجون چند وقت پیش باز من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد اینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟!
پسره گفت آره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که میبخشم به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من مونده که با خودم فکر کردم خدایا این بر مبنای چه احساسی اینا رو میگه بعد از 19 سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم تا جبران گذشته رو بکنم اکیپی رو تشکیل دادم و گفتم برید و ببینید در فلان فرودگاه کی روزنامه میفروخته.
یک ماه و نیم تحقيق کردند متوجه شدند یک فرد سیاه پوست مسلمانه که الان دربان یک سالن تئاتره خلاصه دعوتش کردن اداره ازش پرسیدم منو میشناسی؟ گفت بله جناب عالی آقای بیلگیتس معروف که دنیا میشناسدتون بهش گفتم سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه میفروختی دو بار چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا اینکار رو کردی؟
گفت طبیعی است چون این حس و حال خودم بود حالا میدونی چه کارت دارم، میخوام اون محبتی که به من کردی رو جبران کنم جوون پرسید به چه صورت؟ هر چیزی که بخوای بهت میدم (خود بیلگیتس میگه خود این جوونه وقتی با من صحبت میکرد مرتب میخندید) پسره سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم میدی؟ هرچی که بخوای واقعاً هر چی بخوام؟
بیل گیتس گفت: آره هر چی که بخوای بهت میدم، من به 50 کشور آفریقایی وام داده ام به اندازه تمام اونا به تو میبخشم
جوون گفت: آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی گفتم: یعنی چی؟ نمیتونم یا نمیخوام؟ گفت: تواناییش رو داری اما نمیتونی جبران کنی پرسیدم واسه چی نمیتونم جبران کنم؟

جوون سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت میخوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه اصلا جبران نمیکنه. با این کار نمیتونی آروم بشی. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست! بیل گیتس میگه همواره احساس میکنم ثروتمند تر از من کسی نیست جز این جوان 32 ساله مسلمان سیاه پوست.


مسلمان یعنی این...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی نوری  | 

قرآن

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند میشود
همه از هم میپرسند ” چه کس مرده است؟ ” چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .
قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .
یکی ذوق میکند که ترا بر روی برنج نوشته،‌یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،‌یکی ذوق میکند که ترابا طلا نوشته ،‌یکی به خود میبالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و …
آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟
قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که ترا می خوانند و ترا می شنوند ،‌آنچنان به پایت
می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند .. اگر چند آیه از ترا به
یک نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …
قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،
خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ، حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .
خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .
آنانکه وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ،‌گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما باقرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم...
دکتر ع"ل"ی    "ش"ر"ی"ع"ت"ی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی نوری  | 

تولدت مبارک


لبخند زدی و آسمان آبـــــی شد

                     شبهای قشنگ، با تو مهتابـی شد

پـــروانه پس از تولــــد زیـیایت

                    تا آخر عمر غرق بـــی تابی شد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی نوری  | 

گل و "می گل" بسلامت باشند

سرخوش از ذوق و کرامت باشند

رهگذر گشته ز لطفت سرشار
وز صفای سخنت برخوردار

"
می گل" از "رهگذر" آزرده نشو
گل من، در چمن افسرده نشو

از خدا سالم و شادت خواهم
گردش دهر به کامت خواهم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی نوری  | 

این شعر رو خیلی دوست دارم. مخصوصا که بنان بهش روح دیگه ای داده. وقتی این شعر رو میخونم خیلی چیزا از جلو چشام رد میشه . انگار خاطرات تلخم داره تکرار میشه

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود

چشم خواب آلوده اش را مستي رويا نبود

نقش عشق و اروز از چهره دل شسته بود

عكش شيدايي در آن آيينه شيدا نبود

لب همان لب بود.اما بوسه اش گرمي نداشت

دل همان دل بود اما مست و بي پروا نبود

در دل بيدار خود جز دين رسوايي نداشت

گر چه روزي همنشين جز با من رسوا نبود

در نگاه سرد او غوغاي دل خاموش بود

برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود

ديده ام آن چشم درخشان را ولي در اين صدف

گوهر اشكي كه من ميخواستم پيدا نبود

در لب لرزان من فرياد دل خاموش بود

آخر آن تنها اميد جان من تنها نبود

جز من و او ديگري هم بود اما اي دريغ

آگه از درد دلم زآن عشق جان فرسا نبود…

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی نوری  | 

بعد از این دست من و  دامن  آن  سرو بلند                  که  بــــه  بالای  چمان از  بن  و بیخم برکند

حاجت مطرب و می  نیست  تو  برقع  بگشا                 که  بــــه  رقص  آوردم  آتش رویت چو سپند

هیـــچ رویـــــی نشـــود آینـــــه حجله بــخت                  مگـــــر آن روی که مـالنـد در آن سم سمند

گفتــم اســرار غمت هر چه بود گو می باش                 صبر از این بیش ندارم چه کنم تا کی و چند

مکـش آن آهــوی  مشـــکین  مرا  ای صیــاد                 شـرم از چـشم سیـه دار و مبندش به کمند

من خــاکـی که از ایـن در نتــوانم  برخــاست                 از کجــا بوســـه زنــــم بر لب آن  قصــر  بلند

 باز مستــان دل از گیــسوی مشکیــن حافظ                 زان که دیوانـــه همـــــان به کــه بود اندر بند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی نوری  | 

سلام به همه کسانی که لطف می کنند و به وبلاگ من سر می زنند.

می دونم که مطالبی که می نوشتم زیاد طرفدار نداشتن

آخه اکثراً شعر می نوشتم

وقتی که اون شعر ها رو می نوشتم دلم نمی خواست که مطلبی بنویسم چون هر کدومشون برای دل من خیلی معنی داشتن و دوست داشتم برای هر دل دیگه ای معنی خودشون رو داشته باشن.

به هر حال من دو باره می نوسم و می دونم که کامنت زیادی دریافت نمی کنم.

مرسی که وقتتون رو به من دادید

شاید در آینده نزدیک مطالب به دردبخور تری نوشتم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی نوری  | 

دل من ! باز مثل سابق باش
با همان شور حال عاشق باش
مهر ورز و دم غنیمت دان
عشق می باز و با دقایق باش

بشکند تاکه کاسه ات راعشق
از میان همه  تولایق باش
خواستی عقل اگر هم  باشی
عقل سرخ گل شقایق باش
شور گرداب و کشتی سنگین
نه اگر تخته پاره قایق باش
بار  پارو    لنگر  و سکان
بفکن  و دور از این علایق باش
هیچ باد مخالف  اینجا نیست
با همه   بادها   موافق   باش

(حسین منزوی)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی نوری  | 

چشمه شعر

اي چشمه ي شعر، چشم هايت
آيينه ي هر غزل، صدايت
تصوير تو بود در خيالم
تصوير زلال بي ريايت
زيباتر و باشکو ه تر بود
از بال فرشتگان، عبايت
هر جاده که رد شدي تو از آن
جان داد براي رد پايت
ميسوزد تا هميشه خورشيد
در حسرت گنبد طلايت
مي پژمرد از نبودن تو
گيرم که نشست گل به جايت
نه !نه! تو غريب نيستي ، نه !
اي هرچه پرنده آشنايت
اي کاش من و تمام دنيا
بوديم کبوتري برايت
((مصدق آقاجانلو))

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی نوری  | 

بابا طاهر

اگر یار مرا دیدی به خلوت                 بگو ای بی‌وفا ای بیمروت
 گریبانم ز دستت چاک چاکو                نخواهم دوخت تا روز قیامت
-------------------------------------
دلم میل گل باغ ته دیره                 درون سینه‌ام داغ ته دیره
بشم آلاله زاران لاله چینم              وینم آلاله هم داغ ته دیره
-------------------------------------
به صحرا بنگرم صحرا ته وینم             به دریا بنگرم دریا ته وینم
بهر جا بنگرم کوه و در و دشت            نشان روی زیبای ته وینم
-------------------------------------
غمم غم بی و همراز دلم غم                     غمم همصحبت و همراز و همدم
غمت مهله که مو تنها نشینم                       مریزا بارک الله مرحبا غم
-------------------------------------
غم و درد مو از عطار واپرس                 درازی شب از بیمار واپرس
خلایق هر یکی صد بار پرسند                 تو که جان و دلی یکبار واپرس
-------------------------------------
یکی درد و یکی درمان پسندد                    یک وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران                  پسندم آنچه را جانان پسندد
-------------------------------------
ته که ناخوانده‌ای علم سماوات                  ته که نابرده‌ای ره در خرابات
ته که سود و زیان خود ندانی                 بیاران کی رسی هیهات هیهات
-------------------------------------
دلا خوبان دل خونین پسندند                دلا خون شو که خوبان این پسندند
متاع کفر و دین بی‌مشتری نیست             گروهی آن گروهی این پسندند
-------------------------------------
به والله و به بالله و به تالله               قسم بر آیه‌ی نصر من الله
 که دست از دامنت من بر ندارم          اگر کشته شوم الحکم لله
-------------------------------------
خوشا آنانکه هر شامان ته وینند                  سخن با ته گرند با ته نشینند
مو که پایم نبی کایم ته وینم                 بشم آنان بوینم که ته وینند
-------------------------------------
دو زلفانت گرم تار ربابم               چه میخواهی ازین حال خرابم
ته که با مو سر یاری نداری            چرا هر نیمه شو آیی بخوابم
-------------------------------------
بیا یک شو منور کن اطاقم                مهل در محنت و درد فراقم
 به طاق جفت ابروی تو سوگند           که همجفت غمم تا از تو طاقم
-------------------------------------
عزیزا کاسه‌ی چشمم سرایت                 میان هردو چشمم جای پایت
از آن ترسم که غافل پا نهی تو                نشنید خار مژگانم بپایت
-------------------------------------
زدست دیده و دل هر دو فریاد                  که هر چه دیده بیند دل کند یاد
 بسازم خنجری نیشش ز فولاد                 زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
-------------------------------------
اگر دل دلبری دلبر کدامی                 وگر دلبر دلی دل را چه نامی
دل و دلبر بهم آمیته وینم                    ندانم دل که و دلبر کدامی
-------------------------------------
سیه بختم که بختم واژگون بی                     سیه روجم که روجم سرنگون بی
شدم آواره‌ی کوی محبت                            زدست دل که یارب غرق خون بی
-------------------------------------
مدامم دل براه و دیده تر بی                    شراب عیشم از خون جگر بی
ببویت زندگی یابم پس از مرگ                 ترا گر بر سر خاکم گذر بی
-------------------------------------
هر آنکس عاشق است از جان نترسد                          یقین از بند و از زندان نترسد
دل عاشق بود گرگ گرسنه                      که گرگ از هی هی چوپان نترسد
-------------------------------------
ته که نوشم نه‌ای نیشم چرایی                        ته که یارم نه‌ای پیشم چرایی
ته که مرهم نه‌ای بر داغ ریشم                      نمک پاش دل ریشم چرایی
-------------------------------------
زدل نقش جمالت در نشی یار                       خیال خط و خالت در نشی یار
 مژه سازم بدور دیده پرچین                         که تا وینم خیالت در نشی یار
-------------------------------------
مگر شیر و پلنگی ای دل ای دل                       بمو دایم به جنگی ای دل ای دل
اگر دستم فتی خونت بریجم                              بوینم تا چه رنگی ای دل ای دل
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی نوری  | 

قربانی

از باغ میبرند چراغانیت کنند
تا کاج جشن های زمستانیت کنند
پوشاند ه اند صبح ترا ابرهای تار
تنها به ا ین بهانه که بارانیت کنند
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
اینبار میبرند که زندانیت کنند
ای گل گمان مبر به شب جشن میروی
شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم ورجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانیت کند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی نوری  | 

گل برای می گل



می گل غزلی عاشقانه است
گویم همین و همین هم بس است.
(م.ن)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی نوری  | 

حالم بد نيست

حالم بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم


آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش

من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:

" ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی نوری  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی نوری  | 

مستی بهانه کردم وچندان گریستم

تاکس نداند که گرفتارکیستم

یارب چه چشمه ایست محبت که من از آن

یک قطره نوش کردم و دریا گریستم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی نوری  | 

از غم خبری نبود،اگرعشق نبود

                دل بود،ولی چه سود اگر عشق نبود؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی نوری  | 

آسمان چه غریبانه به حال من دل باخته می بارد وچه

عاشقانه نعره سرمی دهد بی آنکه بداند بهرچه !شاید

که آسمان هم بامن همدرداست شاید بر،اوهم جفا

کرده اند شاید اوهم درمانده است ازاین دنیاکه این گونه

 دردودل می کندآسمان عاشقانه می گرید زیراکه اودل

باخته است وعاشقانه به حال دل خود می گرید ومن

هم آهسته بااومی گریم وچه غریبانه رفت آن پرنده ی

 کوچک وقتی که ازصدای گریه ام خسته شد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی نوری  | 

درکنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کسی جای دراین کلبه ی ویرانه ندارد
دل رابه کف هرکه نهم بازپس آرد
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی نوری  | 

سوزنده تر از شرار آهم کردی
افتاده تر از غبار آهم کردی
دانی چه زمان دین ودلم دزدیدی
آن لحظه که دزدیده نگاهم کردی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی نوری  | 

عاشقم،عاشق به رویت گرنمی دانی،بدان
سوختم درآرزویت گرنمی دانی ،بدان
این دل دیوانه ام امشب چه محشرمی کنده
هرچه پندش می دهم دیوانه بدترمی کند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی نوری  | 

غم عشقت بیابان پرورم کرد                 هوای بخت،بی بال وپرم کرد
به من گفتی:صبوری کن صبوری                  صبوری طرفه خاکی برسرم کرد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی نوری  | 

شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب

 مي گفت
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
 به جان دلبرش افتاده بود- اما-
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی نوری  | 

عاشقی همیشه وصل نیست

اصل وصل نیست

عاشقی اینه که

از معشوق دور باشی

ازدلتنگی ناله وزاری کنی

اون ناز باشه وتونیاز

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی نوری  | 

میروم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا میبرم از شهر شما
دل شوریده و ویرانه خویش
میبرم تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
میبرم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه امید محال
میبرم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی نوری  | 



تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که اب می شود دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
برای پشت کردن به ارزوهای محال
به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به خاطربوی لاله های وحشی
به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان
برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم
تورا برای لبخند تلخ لحظه ها
پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم
تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم
اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم
تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه
تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی نوری  | 

نذار قلبم دوباره زیر و رو شه

به جرم ِ عاشقی بی آبرو شه

برام هر روز ِ هفته نامه بنویس

روی پاکت بزن خونه به دوشه !

 

کسی حس هماوایی نداره

دلم میلی به تنهایی نداره

به جز چشمت که یک فصل ِ جدیده

جهان فصل تماشایی نداره !

 

دخیله دستاته دستای سردم

نکن با خاطر آشفته طردم

گلم فرصت بده محض ِ تبرک

یه روز حاجی بشم دورت بگردم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی نوری  | 

مطالب قدیمی‌تر